فقط ده روز مونده

نیک یار ملوسم، پسر ناز نازی مامان، جوجه کوچولوی خودم، دیروز که برای تعیین نحوه زایمان رفتم بیمارستان St Jusef stift ، وقتی ازم پرسیدن میخوای چطوری زایمان کنی، گفتم انتخاب اولم طبیعیه، دکتر گفت: " اگه طبیعی بخوای زایمان کنی، دیگه وسط کار نمیتونی بگی سزارین هااااااااااااااا، اون دیگه به تشخیص ماست که روند زایمان چطور ادامه پیدا کنه..."

من هم مثل بچه خوب قبول کردم و رفتیم برای سونوگرافی... بهم گفتن حدود 3200 وزن داری و اگه بخوای طبیعی بدنیا بیای باید 10 روز دیگه برم و بستری بشم تا تو رو بدنیا بیارم...

از خوشحالی زدم زیر گریه، آخه تو باید 23 روز دیگه میومدی و اصلا انتظار نداشتم اینقدر زمان انتظارم کم بشه، مامایی که بالای سرم ایستاده بود فکر کرد از ترس گریه میکنم، با مهربونی میگفت: " نترس همه چیز خوب پیش میره"

ولی من که از ترس گریه نمی کردم، فقط خوشحال بودم که داری میای زودتر تا بغلت کنم و نگات کنم و ببوسمت...

بابا خدایارت دیروز یه اسم جدید برات گذاشته، بهت میگه قلنبه! آخه اینم اسمه؟عصبانی

عیب نداره، حالا خوشش اومده باهات شوخی کنه، تو به دل نگیر بغل

خوب دیگه مامانی ، من منتظرتم، ولی سعی کن دیگه زودتر از تاریخی که معین شده نیای هااااااااا، چون مامان جون توران و بابا جون اصلان که هفته ی پیش اومدن اینجا که موقع آمدن تو در کنارمون باشن دیروز برای 4 روز رفتن پاریس...

صبر کن بزار برگردن که برنامه ها درست پیش برن، خوب؟  آفرین پسر گل مامانماچ

 

  
نویسنده : نیک یار و مامان ناهید ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها :

فرشته ی کوچولوی من

  
نویسنده : نیک یار و مامان ناهید ; ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها :

ورود به ماه نهم

دلبند کوچولوی من، سلامماچ

پسر کوچولوی نازنازی من، میدونی چقدر من و بابا و کیهان دوستت داریم؟

میدونی چقدر هر روز منتظر اومدنت هستیم؟

میدونی چه برنامه هایی برات چیدیم؟

نمیدونی که....

نمیدونی که مامان جون توران و بابا جون اصلان از ایران به خاطر تو دارن میان پیشمون...

نمیدونی که دایی ابوذر از مالزی داره میاد پیشمون تا تو و کیهان رو ببینه...

نمیدونی برای لحظه بدنیا اومدنت چه نقشه هایی داریم...

نمیدونی میخوام یه سی دی پر از آهنگهای قشنگ "تولدت مبارک " رایت کنم و با خودم ببرم بیمارستان که از اون لحظه ی اول تولدت رو تبریک بگم...

نمیدونی که میخوام یه روبان قشنگ آبی برات بدوزم که وقتی میخوان توی بیمارستان ازت عکس بگیرن دور کمر باریک و ظریفت گره بزنم و روش بنویسم "هدیه ای از طرف خدا"... تا همیشه به خاطرممون بمونه که خدا تو رو با چه آرامش و خوشحالی ای به ما هدیه کرده...

نمیدونی که کمد لباسها و وسایلت رو از اتاق کیهان به اتاق خودم منتقل کردم تا هر وقتی میخوام از کمد لباسی بردارم، چشمم بهشون بیافته و قند توی دلم آب بشه...

نمیدونی که دیگه هر شب دارم خواب میبینم که به لحظه زایمان نزدیک شدم و از دردی که میکشم لذت میبرم، برای اینکه تو میخوای بیای توی بغلم...

پسر کوچولوی مامان، تو هنوز خیلی چیزها رو نمیدونی، ولی وقتی بیای به این دنیا همه چیز رو یواش یواش میفهمی ...

دیگه تا تاریخ زایمان 38 روز بیشتر نمونده، ولی همه اش دوست دارم حداقل یه 10-12 روزی زودتر در خونمون رو بزنی و بیای پیشمون، آخه خیلی دلم تو رو میخواد مامانیماچ

دوستت دارم و بیصبرانه منتظر آمدنت هستم...

مامان ناهیدقلب

  
نویسنده : نیک یار و مامان ناهید ; ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها :

پایان هفته 31 بارداری

 

Lilypie Expecting a baby Ticker

 

از امروز تا تاریخی که دکتر برای بدنیا اومدن تو محاسبه کرده فقط ۶٣ روز باقی مونده.

امروز سی و یکمین هفته بارداری هم به خیر و خوشی به پایان رسید.

دو شنبه ی گذشته که وقت چک آپ داشتم، وقتی دکتر بهم گفت که باید برات سونوگرافی انجام بدم خیلی خوشحال شدم، آخه ٣-۴ ماه اول عادت کرده بودم هروقت برم برای چک آپ تو رو توی سونوگرافی ببینم، ولی از ماه پنجم دکتر گفت تا ماه هفتم دیگه ضروری نیست و جزء معاینه ی روتین نیست و باید تا ماه هفتم صبر کنی...

دلم برات خیلی تنگ شده بود، همه اش تصور میکردم که چه شکلی شدی و الان قد و وزنت چقدره؟

دکتر بعد از اندازه گیری های مهم که شامل اندازه استخوان ران و اندازه محیط کاسه ی سر و محیط شکم میشد، وزنت رو هم نگاه کرد و گفت: " حدود ١۶۵۵ گرم هستی... ولی در مورد قدت از اونجایی که دیگه بزرگ شدی نمیشه اندازه ی دقیقی گرفت ولی نرمالش اینه که حدود ٣۵ سانتی متر باشی.

قربون اون قد و بالای کوچولوت برم من! یه عالمه دوستت دارم، بعضی وقتا که تو رو توی بغلم تصور میکنم، از هیجان نفسم بند میاد.

پسر خوشگلم، دیشب تا صبح دلهره داشتم، آخه بعد از شام که روی مبل لم دادم و پام رو هم روی یه صندلی گذاشتم تا تو هم راحت باشی، هر چی منتظر تکون خوردنها و پا زدنهات شدم خبری نشد، گفتم شاید برای اینه که از راه رفتن عصر من خسته شدی و دلت نمیخواد فعالیت کنی...

ولی وقتی توی طول شب هم ۴ بار بیدار شدم و هر دفعه هم یه لیوان آبمیوه شیرین خوردم و روی پهلوی چپ دراز کشیدم تا با ضربه هات بهم حالی کنی که سر حالی و خبری نشد، خیلی نگران شدم... شیطون بلا مامان رو سر کار میزاری؟

منو بگو که اینقدر روی پهلوی چپ خوابیدم که تمام طرف چپ بدنم گز گز میکرد و درد گرفته بود و اونوقت وقتی  غلت زدم که روی پهلوی راست بخوابم تو شروع به فعالیت کردی و باعث شدی توی دلم بهت بگم: "  خیلی پدرسوخته ای، قربون اون تکون خوردنات برم من!"

عیب نداره، خدای ما هم بزرگه، تو سالم و سرحال باش من حاضرم برای بدست آوردنت هر درد و سختی ای رو به جون بخرم... سلامتی تو و داداش کیهانت بزرگترین و اصلی ترین هدف و دلیل  زندگیمه.

دوستت دارم

مامان منتظر توماچ

  
نویسنده : نیک یار و مامان ناهید ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ فروردین ۱۳۸۸
تگ ها :

کالسکه

روزهای انتظار یکی بعد از دیگری دارن میگذرن،از امروز تا تاریخ دقیق زایمان ٧۴ روز باقی مونده...

نی نی خوشگلم، دیروز با بابا و کیهان رفتیم برات یه کالسکه خیلی خوشگل خریدیم، رنگش تقریبا قرمزه و مارکش هم ESPRIT هست، گذاشتیمش توی اتاق کیهان، ولی کیهان خیلی راضی نیست و میگه اتاقم رو شلوغ کرده، باید یه جای دیگه براش جور کنم!

 

Image and video hosting by TinyPic

کالسکه  از دو قسمت تشکیل میشه، عکس اول برای نی نی کوچولو هست که نمیتونه بشینه(KOMBI) و عکس دوم هم برای بچه های بزرگتر از 6-7 ماه که دوست دارن اطرافشونو ببینن(SPORTSITZ)...

 

Image and video hosting by TinyPic

یه دونه هم قسمت اضافه داره، یه چیزی مثل قنداق فرنگی های خودمون که اینجا بهش FUSSSACK میگن، در واقع کیسه ای که پا رو گرم نگهداره، به شدت برای روزهای سرد به درد میخوره و روی هر دو قسمت کالسکه هم سوار میشه...

دیگه مونده یکی دو تا وسیله بزرگ که اونا رو هم تهیه کنم، میتونم با خیال راحت منتظر اومدنت بشم...

دوستت دارمماچ

مامان ناهید

  
نویسنده : نیک یار و مامان ناهید ; ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸۸
تگ ها :

خدایا شکرت

پسر نازنازی من، سلامماچ

گل همیشه بهار من، امروز اومدم یه چیزی برات بنویسم که هنوز خودم هم باورش برام سخته...

قبلا برات نوشته بودم که داداش کیهانت توی سن ٢٨ هفتگی بارداری بدنیا اومد، الان هم من توی همون هفته بارداری هستم، ٢٨ هفتگی...

با بابا خدایارت میشینیم و در مورد اینکه تو الان چه شکلی هستی حرف میزنیم...

آخه ما کیهان رو وقتی به سن الان تو بود دیدیم، گریه اش رو شنیدیم، لمسش کردیم و ...

اینه که برامون درک این که تو الان چه شکلی و چقدری هستی خیلی راحته!

اومدم اینو بهت بگم که کیهان که بدنیا اومد، من به تنها چیزی که فکر نمیکردم شیری بود که باید بهش میدادم، چون هیچکس باورش نمیشد که اون بچه توی اون سن و با اون وزن کم زنده بمونه که بخواد شیر بخوره و من انقدر غمگین بودم که اصلا به این موضوع فکر نکرده بودم... ولی دو روز بعد از بدنیا اومدنش، وقتی نصفه شب رفتم دستشویی، دیدم که لباسم از شیری که قرار بود کیهان بخوره خیس شده، اون لحظه برای هر مادر دیگه ای بهترین لحظه زندگی شه، ولی برای من که نی نی کوچولوم توی بیمارستان بود و امیدی هم به زنده بودنش نبود، دردناکترین لحظه ی زندگی ام شد...

اومدم بهت بگم که از دیروز که توی سن ٢٨ هفته و ٣ روزگی دوران جنینی بودی، خدا روزی تو رو فرستاده و لباسهای من یکی یکی دارن از لکه های شیر پر میشن!

نمیتونم باور کنم که این واقعا شیره که به این زودی ١٢ هفته زودتر از موعد زایمان داره ترشح میشه! و از طرفی تکانهای پرقدرت تو منو نگران میکنه که نکنه تو هم تصمیم داری زودتر از موعد بدنیا بیای و دست مامانت رو توی حنا بزاری؟

خلاصه خواستم بدونی که روزی ات زودتر از اومدن خودت فراهم شده، معلومه که خدا تو رو خیلی دوست داره، تا اونجا هنوز پیش خدایی بهش بگو که مامانت چقدر بابت این بارداری بی دردسر و لذت بخش ازش ممنونه و ازش بخواه که تو رو صحیح و سالم به دست من برسونه... نیکیار عزیزم، دلبند کوچولوی خودم... هزار بار میبوسمتماچ

مامان ناهید

 

  
نویسنده : نیک یار و مامان ناهید ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ فروردین ۱۳۸۸
تگ ها :

اولین سال نوی نیک یار

سلام پسر ملوسم، تو هنوز توی دل مامان هستی وقتی اینا رو برات مینویسم... میخوام بدونی که خیلی برام عزیزی، میخوام بدونی که با چه عشقی روزهای بارداری رو سپری میکنم تا تو رو صحیح و سالم در آغوش بگیرم.

از امروز تا تاریخ زایمان فقط هشتاد و هفت روز باقی مونده، امروز چهارشنبه 28 اسفند سال 1387 هست ، دیشب شب چهارشنبه سوری بود و پس فردا یعنی جمعه 30 اسفند در ساعت 12 و 44 دقیقه سال تحویل میشه و تو توی شکم مامانت اولین عید عمرت رو تجربه میکنی...

عزیز دلم، امیدوارم سال خوبی برای همه مون شروع بشه و بتونیم در کنار هم با سلامت و سربلندی زندگی کنیم، امیدوارم توی سال جدید بتونم مامان خوبی برای داداش کیهانت و تو باشم و همه نیازهاتون رو برآورده کنم...

خوشگل مامانی، امروز رفتم توی سایتهای ebay که برای تو دنبال کالسکه و صندلی ماشین و تخت پیدا کنم...

نمیدونی چقدر دلچسبه که برای یه نینی کوچولویی که داره توی دلت وول میخوره خرید کنی... نمیدونی هر وقت میرم فروشگاه با چه عشقی یه تیکه لباس یا پتو میخرم و میارم خونه و با قربون و صدقه توی کمدت جامیدم و ذوق میکنم...

دوستت دارم و امیدوارم مثل داداش کیهانت سالم و عاقل و با هوش باشی.

  
نویسنده : نیک یار و مامان ناهید ; ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :

روزهای انتظار دو رقمی شدند...

از وقتی هنوز 180-190 روز مونده بود به زمان زایمان، این روز شمار رو توی وبلاگ پسر بزرگم کیهان گذاشتم و تقریبا هر رو بهش سر میزدم و روزهای مونده رو با ذوق و شوق دنبال میکردم...

 

Lilypie Expecting a baby Ticker

همسرم همش میگفت: " وقتی دو رقمی شد اونوقت مهمه!"

و الان دیگه به اون روزهایی رسیدیم که زمان انتظار دو رقمی شده...

به خاطرات ترسناک و سراسر دلهره ای که از بارداری و زایمان اولم دارم که فکر میکنم، دلم نمیخواد این روزهای شیرین و دوست داشتنی به این زودیها تموم بشه... دوست دارم با تمام وجود بزرگ شدن روز به روز نی نی ملوسم رو حس کنم، دوست دارم تمام حالاتی رو که توی بارداری اولم حسشون نکردم حس کنم... وقتی به خاطر اینکه مجبورم تمام شب رو روی پهلو بخوابم، پاها و کمرم بیحس میشه و کمرم درد میگیره نه تنها احساس بدی ندارم، بلکه از اینکه میتونم مثل زنهای دیگه این مراحل رو تجربه کنم به خودم میبالم...

وقتی شبها به خاطر کوچک شدن جای مثانه، مجبورم 3-4 بار با سختی بلند شم و برم دستشویی، دستم رو که به کمرم میزنم تا درد ناشی از به پهلو خوابیدن رو مهار کنم، لبخند روی لبام میشینه و نصفه شبی کلی روحم شاد میشه!

چه دردسرتون بدم، با تمام وجود خدا رو بخاطر تجربه ی جدیدی که به من ارزانی داشته شکر میکنم...

اصولا احساساتم توی این بارداری زمین تا آسمون با قبلی فرق داره...

یادمه وقتی برای بار اول باردار شده بودم، حدود 20 تا گلدون توی خونه داشتیم که با همسرم عاشقانه دوستشون داشتیم و بهشون میرسیدیم و وقتی یکیشون جوانه ی تازه ای میداد، کلی خوشحال میشدم و ذوق میکردم... تا اینکه کیهان توی وجود من جوانه زد و بعد هم به طرز وحشتناکی مجبور به استراحت مطلق شدم... یه روز همسرم به شوخی بهم گفت: " اونهمه به این گلها میرسیدی و جوانه های تازه شون رو تحویل میگرفتی، حالا یکیشون اومده حالت رو بپرسه؟"

باورتون نمیشه ولی واقعا از اونروز دیگه گلهای خونه رو دوست نداشتم و بهشون نرسیدم تا یکی بعد از دیگری خشک شدن و از بین رفتن!

ولی حالا باز خونه پر از گله و نه تنها نمیگذارم از بین برن، بلکه خیلی هم بهشون میرسم و دوستشون دارم، دوست دارم قشنگترین گلهای دنیا رو داشته باشم، مثل گلهای خودم، گلهای باغ زندگی ام که یکی از یکی بیشتر دوستشون دارم...

...................................خدایار، کیهان ، نیک یار ..........................

  
نویسنده : نیک یار و مامان ناهید ; ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :

← صفحه بعد