پایان ماه ششم بارداری

بالاخره با کمک خدا ماه ششم بارداری به خوبی و خوشی تمام شد و ما وارد ماه هفتم شدیم، از امروز دقیقا 100 روز تا پایان 40 هفتگی باقیمانده که امیدوارم همینطور که تا حالا بوده، لذت بخش و راحت باشه...

هر جنبش کوچکی که در دلم حس میکنم، بهم آرامش و اعتماد به نفس میده، از اینکه میتونم یه موجود پاک و دوست داشتنی رو در بطن خودم پرورش بدم و دوستش بدارم...

بعضی وقتها خدا رو شکر میکنم از اینکه من رو زن آفریده، از تمام لذتهای دنیا شیرینتر، لذت مادر شدنه که خدا اون رو به من هم ارزانی کرده و این واقعا جای سپاس داره در هر لحظه از زندگی...

حدود اردیبهشت سال 1387 بود، که از مسافرت یک ماهه از ایران برگشته بودیم، و من با امید هر چه زودتر باردار شدن برای چک آپ از یک دکتر زنان و زایمان وقت گرفتم ، همه چیز خوب بود، حساب میکردم که سال دیگه برای عید با یه نی نی کوچولو به ایران میریم، ولی این پروسه چند ماهی طول کشید... راستش اوایل خیلی با خودم حساب کتابهای رذیلانه کرده بودم، مثلا اینکه تا قبل از ماه رمضان باردار بشم که روزه نگیرم و ...

ولی نشون به اون نشونی که دقیقا دو هفته بعد از ماه رمضان فهمیدم که باردارم، و همه ماه رمضان رو روزه گرفتم...

بعد از ماه رمضان دو سه روزی تعطیلات بود، ما هم از فرصت استفاده کردیم و رفتیم پاریس، بعد از برگشت بود که با یه حساب و کتاب شصتم( شستم؟) خبر دار شد که باید یه خبرهایی باشه، این شد که یه بی بی تست خریدم و امتحان کردم و دیدم "" بله! جواب مثبته!!!""

خیلی خوشحال بودم و سر از پا نمیشناختم، راستش رو بخواین کم کم داشتم نگران میشدم که نکنه خدا دیگه نخواد به ما یه بچه ی دیگه بده؟  ولی از یه طرف همیشه دلم به یه چیز خیلی قرصه و اونهم اینه که خدا به خاطر همسرم که واقعا انسان نمونه ایه، همه چیزهایی رو که میخوایم بهمون میده... واقعا به این ایمان دارم و همینه که دلم رو همیشه گرم نگه میداره.

اولین معاینه و سونوگرافی در آخر هفته هشتم انجام شد، همه چیز عالی و طبیعی بود و دکتر از همه چیز خیلی راضی بود، خدا رو شکر .

هفته دوازدهم  برای معاینه و سونوگرافی ماهانه رفتیم دکتر،خانوم دکتر یک سونوگرافی انجام داد، در تمام طول سونوگرافی این نی نی شیطون بلا پشتش رو بهمون کرده بود و حاضر نبود بهمون رو نشون بده، منم به همسرم میگفتم: " این ناقلای قهر قهرو حتما دختره، نگاه کن از الان چطوری لوسه و پشتش رو بهمون کرده؟"مژه

خانوم دکتر اونروز یه سونوگرافی تخصصی و پیشرفته رو که احتمال بیماریهای خاص و خطرناک رو در سن خیلی کم جنین محاسبه میکنه، بهمون پیشنهاد داد و ما هم پذیرفتیم و برای همون هفته یه وقت ملاقات با دکتر مربوطه اش گرفتیم...

اونروز وقتی اونجا رفتیم در هفته 12 بارداری بودم، همسرم گفته بود تا موقعی که جنسیت بچه معلوم نشده به هیچ کس نگیم که بارداری، ولی من که خودم کلی هیجان داشتم نمیتونستم تا 4 -5 ماهگی صبر کنم و داشتم عقده رازداری میگرفتمنیشخند

خلاصه اینکه رفتیم و آقای دکتر" آرمین نویمن" که آلمانی الاصل بود، تا گوشی سونوگرافی رو روی شکمم گذاشت، گفت:" میدونین جنسیتش رو؟"

گفتیم: " نه!"

گفت: " پسره"

اولش با قساوت قلبی بینظیری که کمتر در من پیدا میشه ناله کردم که : " اوه ناین!"

گفت:"  پسر دارین؟"

گفتم :" آره" و رفتم تو فکر، از اینکه بچه رو توی یه تلویزیون بزرگ ال سی دی روبروم میدیدم، که وول میخوره و خودش رو گوله کرده و پشتش رو بهمون کرده کلی خوشحال بودم ولی راستش بی بروبرگرد خودم رو برای اینکه بچه دختره آماده کرده بودم و اصلا انتظار این سورپرایز عظیم رو نداشتم...

کمی به خودم دلداری دادم و بعد پرسیدم:" 100%؟"

گفت: "150%، من پسرها رو خوب میشناسم، خودم برای دختر دار شدن شش بار تلاش کردم و هر شش تاش هم پسر شدتعجب"

در هر صورت گفت که همه چیز اوکی هست و مشکل خاصی وجود نداره و ازمون ایمیل آدرس گرفت که برامون چند تا از عکسهای نی نی رو میل کنه...

 

Image and video hosting by TinyPic

و اما حرفهای من در بازگشت:

" خدا رو شکر که زودتر فهمیدیم والا خیلی برام سخت میشد قبولش...یول

خدایار! الان دیگه میتونم به مامانت اینا زنگ بزنم و بگم؟؟ تروخدااااااااااااساکت

خدا رو شکر چه خوب که آدم دو تا پسر داشته باشه!!!بغل

اصلا پسرم یه داداش میخواست از اولشششششششهورا

خدا رو شکر که همه چیز خوب بود نهههههههههه؟تشویق

من دلم دختر میخواااااااااااااااااستناراحت"

خلاصه اینکه همینطور هزیان گویان یه سره حرف زدم تا رسیدیم خونه و قبل از اینکه بخوام به خودم بجنبم دیدم که همسرم گوشی رو برداشت و به مامانش اینا خبر دست اول رو داد، بعد هم زنگ زد به مامان خودم و به اونها هم گفت که بچه پسره، بعد که همه خبرها رو سوزوند، آماده شد و گفت" :من دیگه دیرم شده، میرم سرکار!!!"

گفتم:" خیلی بدی، من میخواستم زنگ بزنم و سورپرایزشون کنم، تو خبر دست اول منو سوزوندییییییی"

در حالی که از در میرفت بیرون گفت: " تو هم زنگ بزن به بهاره( خواهر خودم) و خبر دست اول بهش بده!!!"

و در حالی که لبخند موزیانه ای بر لب داشت از در خارج شد!!!نیشخند

  
نویسنده : نیک یار و مامان ناهید ; ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :